با خاطرات فحش و لگدکوبی
با متّهم به صد فقره خوبی!
از جا پرید آدمکِ چوبی
از زیر تخت، اسلحه را برداشت
با گریه رفت توی خیابان و
چرخید دُورِ پوچی میدان و
برگشت در شکنجهی زندان و
شلّیک شد به رهگذران با خشم
به هر جوانِ شادتر از خنده
به کودکانِ راهیِ آینده
به پیرهای خسته و شرمنده
رگبار بست توی خیابانها
به ساکنین شهر و مسافرها
به جمعِ ایستاده و عابرها
به مردم عوام... و شاعرها...
شلّیک کرد هر چه گلوله داشت
به مردمانِ مذهبی و بیدین
بالای شهر و منطقهی پایین
جمعیّت پیاده و در ماشین
پاشید خونشان به در و دیوار
پاشید خون قرمز و آبیها
اَزگیلها! هلو و گلابیها
مسؤولهای داخل لابیها!
باران مغز بود و دل و روده!!
.
پاشید خون راست و چپ با هم
پاشید خونِ باقیِ دنیا هم
پاشید خونِ هرچه که میخواهم
«پاشید» فعل نیست، شعار ماست!
پاشید روی بالِ چپِ جتها!
بر بندهای راستِ کُرسِتها!
پاشید در تمام توالتها
فرقی نمیکند چه گهی پاشید!
خون بود یا که شاش و منی؟ خون بود
در حوضهای آبتنی خون بود
در بطنِ گوجهی وطنی خون بود
خونی که در تمامیِ تاریخ است
با نامهی مچالهی در مشتم
با خنجرِ فرو شده در پشتم
دیوانهوار کشتم و میکشتم
با گریههام اسلحه خالی شد
وقتی که غرق غصّه و غم بودم
گمگشتهای میان عدم بودم
در حالِ اعترافِ خودم بودم!
ای مردم عزیز! کجا بودید؟!
.
وقتی که سر به زیر پتو بردم
وقتی که قرص خوردم و میخوردم
روزی هزار مرتبه میمردم
ای مردم عزیز! کجا بودید؟!
.
وقتی شبانه پیر شدم در بند
خشکید روی صورت من لبخند
وقتی همه به خانهی خود رفتند
ای مردم عزیز! کجا بودید؟!
.
ای مردمِ همیشه همینجوری!
بنیانگذار دوستی و دوری!
من خستهام از این ادب زوری!
ای مردم عزیز! شما ریدید!!
.
خر توی آخورش علفی دارد
هر کس بهانه و هدفی دارد
توجیههای مختلفی دارد
حرفی نمانده است به جز شلّیک...
.
توی سرش هزار شبِ معکوس
در سینهاش تلاطمِ اقیانوس
بیدار شد به زحمت از این کابوس
لبخند زد... و رفت سرِ کارش...
در زیر تخت، اسلحهای پُر بود...
برچسب:
نویسنده: حامد زارعیپور